دیگه دارم وسایلم رو جمع می کنم.کیف کتاب حوله پتو .......آدم حس میکنه دیگه متعلق به خونش نیست.
هنوز نرفته اتاقم رو ازم گرفتن.خیلی توش راحت بودم.
خواهرم میگه خوش به حالت داری یه زندگیه جدید رو شروع می کنی.راست میگه ولی زندگیه جدید هم مثل تمام چیزا
خوبی ها و بدی های خودشو داره.آدمای جدید خیابونای جدید .....ولی قدیمیا چی میشن؟
قدیمیا قدیمی می مونن اما هیچ وقت کهنه نمیشن.لا اقل واسه من.
راستش من زیاد زندگی دسته جمعی رو دوست ندارم.مخصوصا تو خوابگاه.البته نمیذارم بهم بد بگذره ولی هیچی جای تنهایی خودم رو
نمیگیره.تنها تو اتاقم باشم celine dion یا فرهاد گوش کنم یه کتاب توپ هم بخونم.خیلی رمانتیک شد.خوشم نیومد...اصلا
ول کن بابا بی خیال.
می خوام از همین اول تو دانشگاه درست درسمو بخونم که آخرش بتونم یه تخصص خوب که دوست دارم قبول بشم...
نمیخوام اشتباهه دبیرستان برام تکرار بشه.چو من فقط سال آخری درست درس خوندم.به همین خاطر خیلی بهم فشار اومد .
راستی دانشجوهای پزشکی عزیزی که این وبلاگو می خونن اگه تجربه هاشونو در اختیار ما بذارن خیلی ممنون میشم.
احتمالا پست بعدی رو درباره ی دانشگاهمون بنویسم .
پس خداحافظ تا اون موقع.
دانشگاه آغوشتو باز کن که دکتر مارمولک داره میاد...........



